تبليغاتX
گروه کوهنوردی دانشگاه نبی اکرم
باسرود بی صدا، مثل يک کوه بلند، مثل يک لبحند

آقای احمدی‌نژاد در مراسم بزرگداشت حافظ از عشق حافظ به امام عصر(عج) پرده برداشت و گفت: "بند بند اشعار حافظ عطر حضرت امام را میدهد. برای مثال آنجایی که حافظ در بوستان از نبرد رستم با سهراب مینویسد، منظور او از آن چاهی که رستم پسرش را در آن سه بار خفه کرد، همان چاه جمکران و منظورش از سهراب نیز همان امام زمان بوده که روزی از داخل همین چاه ظهور خواهند کرد و برای هفت سال و هفت ماه بدون توقف چنان با شمشیر گردن کافر‌ها را خواهند زد که آخرش از کتف می‌‌افتند". احمدی‌نژاد پس از آنکه گریه کنان آرزو کرد که کاشکی‌ آنجا بود تا کتف مبارک حضرت امام را بمالد افزود: "حافظ نیز از منتظران آن حضرت بود و هر سال به زیارت جمکران میرفت و اسناد آن هم در داخل بالشت آیت‌الله مصباح محفوظ است". در پایان مراسم آقای احمدی‌نژاد شایعه اخیر راجع به یهودی الاصل بودن خود را تکذیب کرد و از حضار ۱۶ دفعه پرسید: "کی‌ یهودیه؟" که حاضرین نیز هر بار با گفتن "دشمن" ایشان را خشنود کردند

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 11:6  توسط عباس  | 

این دوماغ های محترم و محترمه را حدس بزنید مربوط به کیا ست؟؟؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 15:28  توسط عباس  | 

با آرزوی بهترین ها برای هر جفتشون

حیف که جمعه نیستم و الا می ترکوندم

بادا بادا مبارک بادا

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 14:41  توسط عباس  | 

انا لله و انا الیه راجعون

علیرضا جان

درگذشت برادر گرامیتان را به شما و خانواده محترمتان تسلیت عرض نموده و

از خداوند منان صبر جلیل برای شما خواستاریم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 10:49  توسط آرا  | 

روزی که می خواستیم برنامه کوه رو بریزیم فکر نمی کردم که فقط با این تعداد صعود کنیم.جای خیلی ها اون بالا خالی بود.همه همنوردایی که برای اولین بار با هم سبلان رو با اون دریاچه زیباش دیده بودیم.

(این بار دریاچه یخ زده بود )

+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 14:53  توسط عباس  | 

بعد از مصاحبه‌ام در روز 4 تیر ماه 1388 (25 ژوئن 2009) با بی‌بی‌سی درباره‌ی مشاهدات شخصی‌ام در مورد قتل وحشیانه‌ی ندا آقاسلطان، روز دهم تیرماه در اخبار خواندم که حکمی برای دستگیری من از سوی دولت ایران صادر شده است.

 
همان‌طور که در مصاحبه‌ام گفتم، انتظار چنین حرکت مذبوحانه‌ای برای کتمان حقیقت در برابر این جنایت بی‌رحمانه از طرف دولتی می‌رفت که بنیادش بر دروغ و ظلم است. در این مصاحبه پیش‌بینی کردم که گفته‌های مرا کتمان می کنند. که اتهامات بسیاری را متوجه من خواهند کرد. این دولت، به جای آنکه بکوشد قاتلان اصلی این دختر معصوم و ده‌ها قربانی دیگر را پیدا کند و مسئولیت بی‌کفایتی خود را بپذیرد، سعی دارد هر فرد، کشور یا نهاد دیگری را که هیچ خطایی مرتکب نشده، مقصر بشمارد.

 
خانواده و دوستان مرا در ایران، که هیچ ارتباطی با این ماجرا ندارند، تحت فشار گذاشته‌اند. پدر 70 ساله‌ام را که استاد دانشگاه و چهره‌ی ماندگار است، احضار کرده‌اند بی‌آنکه هیچ دخالتی در این ماجراها داشته باشد. 

 
من فقط کاری را کردم که هر انسان شریفی در چنین شرایطی انجام می‌داد. سعی کردم یک قربانی را نجات بدهم و آنگاه که حقایق مرگش را رسانه‌های دولتی ایران مخدوش می‌کردند، بر آنچه شاهدش بودم شهادت دادم.

چنان زیسته‌ام که هرگز دچار ندامت نشوم. من از نخستین پزشکانی بودم که در فاجعه‌ی هولناک زلزله‌‌ی بم به آن شهر رفتم، فقط برای آنکه در کنار قربانیان معصومی باشم که در آستانه‌ی از دست دادن امیدشان بودند.

 
این بار، در کنار قربانی معصوم دیگری بودم، کاملاً برحسب تصادف، بدون آنکه تصوری داشته باشم که وارد چه ماجرایی می‌شوم. اما این بار، این قربانی را بلایای طبیعی نکشت. آز و شهوت قدرت بود که خون او را ریخت.
من نویسنده هم هستم، و اگر داستان‌ها، مقالات و گفته‌های مرا بخوانید، پی می‌برید که همواره از حقوق بشر دفاع کرده‌ام و همواره بهایش را پرداخته‌ام.

 
همواره کوشیده‌ام زندگی‌ صادقانه و شریفی داشته باشم و هرگز به ارزش‌هایم خیانت نکرده‌ام.
بر این باورم که آنچه برای نجات جان ندا و بعد گفتن ماجرایش انجام دادم، کار درستی بود. اعتقاد دارم که خدا پروردگار شجاعان است. ایمان دارم که حقیقت ما را آزاد خواهد کرد. همه‌کارم را مطابق وجدانم انجام داده‌ام و اگر باید بهایی برایش بپردازم، چنین باد. اما این حق را دارم که از شرافت و صداقتم دفاع کنم.

 
به پروردگار که شاهد من است و به شرافتم سوگند یاد می‌کنم که فقط و فقط حقیقت را درباره‌ی مشاهداتم گفتم.
انقلاب اسلامی و جمهوری اسلامی ایران بر عهدی بنیان گذارده شد که امروز مردم ایران همچنان به آن پایبندند. ملجاء مردم در هنگام نبرد علیه استبداد رژیم گذشته همین ایمان بود، و نیز هنگامی که خون‌های بسیاری را فدا کردند تا در برابر تهدید خارجی از سوی مستبدی دیگر که با مشت آهنین بر عراق حکومت می‌کرد، از سرزمینشان دفاع کنند.

 
لیک، این دروغ تمامی ادعاهای این دولت مشخص را زیر سؤال می‌برد؛ این دولت که تاریخ جنگ جهانی دوم را مخدوش کرده، که ادعا می‌کند آزادی بیان در ایران جاری است، ادعا می‌کند که در زندان‌های ایران زندانی سیاسی نیست، مدعی است که هیچ سانسوری بر کتاب‌ها، اطلاعات، رسانه‌ها و مطبوعات ایران اعمال نمی‌شود، و وانمود می‌کند به حقوق شهروندی از جمله حق تجمع، حق اعتراض و حقوق برابر برای شهروندان ایران، فارغ از جنس و نژاد و دین احترام می‌گذارد.

 
در بیست روز گذشته اما، جهان کذب بودن تمامی این ادعاها را از راه چشم‌های اشکبار ایرانیان دلاور دیده است. مطمئنم جهان هرگز این دروغ تازه را باور نخواهد کرد و درک می‌کند که این پزشک، نویسنده و ناشر، کاری نکرده است جز عمل به حکم وجدانش در شتافتن به یاری کسانی که به یاری نیاز داشتند، و بازگفتن حقیقت.
ندا تنها کسی نبود که در این غوغا به خاک افتاد. آیا تمامی آن کسانی که بی‌گناه به قتل رسیدند، قربانیان توطئه‌ی جهانی بوده‌اند؟ چرا قاتلان قربانیان دیگر تحت تعقیب قرار نمی‌گیرند؟ یا شاید باید بی‌کفایتی و بی‌تفاوتی غیرنظامیان مسلحی را مسئول دانست که نتوانستند خردمندانه اعتراضات قانونی شهروندان ایرانی را نسبت به بی‌عدالتی برتابند.

 
من فقط یک شاهدم. چرا باید به جای قاتل، شاهد تحت تعقیب قرار گیرد؟ آیا خون کافی ریخته نشده؟ آیا باید از ترس در برابر این جنایت هولناک ساکت می‌ماندم؟ آیا این پیامی است که قصد داریم برای نسل‌های آینده‌مان به جا بگذاریم؟

بر این باورم که هیچ شهروند جهانی از پشتیبانی من و هزاران ایرانی دیگری دست نخواهد کشید که کتک خوردند، زندانی شدند، تحت تعقیب قرار گرفتند و به خاک و خون کشیده شدند، فقط برای اینکه می‌خواستند ملتی آزاد باشند و در مسیر برکت و عدالت به جهان بپیوندند و در این راه دیگران را در فرهنگ غنی و تاریخ لباب از دلاوری‌شان سهیم کنند.

 

بر خود می‌بالم که بخشی از این حرکت باشم. کاری را کرده‌ام که هر انسان شریفی انجام می‌داد، و به این دلیل مورد تهدید قرار گرفته‌ام. درست همان‌گونه که تمامی این شهدا کاری را کردند که هر جان آزاده‌ای انجام می‌داد، و به همین خاطر به قتل رسیدند؛ به دست نفرت سیاهی نسبت به هرآنچه این شهدا به پایش ایستاده بودند: آزادی، راستی، و عدالت.
 
هراس من،
 باری،
همه از مردن در سرزمینی‌ست
که مزدگور کن از بهای آزادی آدمی افزون باشد
احمد شاملو

11 تیرماه 1388
2 ژوئن 2009
 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 12:10  توسط عباس  | 

18 تیر

خبرنامه امیرکبیر: شورای مرکزی دفتر تحکیم وحدت در دهمین سالروز حمله به کوی دانشگاه در سال 78 با انتشار بیانیه ای یاد شهدای سال 78، عزت ابراهیم نژاد و اکبر محمدی و شهدای سال 88، ندا آقاسلطان، کیانوش آسا، مصطفی غنیان ، ناصر امیرنژاد و بسیاری از شهدای بی نام و نشان هفته های اخیر را گرامی داشت.

 
دفتر تحکیم وحدت همچنین با اعلام حمایت از آقایان میرحسین موسوی و مهدی کروبی از حاکمان خواست تا به اراده مردم گردن نهاده و با ابطال انتخابات و برگزاری دوباره آن، راه را برای اصلاح مسالمت آمیز امور باز کنند.
 

متن کامل این اطلاعیه به شرح زیر است:
 

به نام خدایی که انسان را آزاد آفرید
 

همه جا سایه وحشت
همه جا چکمه قدرت
گلوی هر قناری را
بریدند از سر نفرت
 

امسال در شرایطی دهمین سالگرد فاجعه کوی دانشگاه فرا می رسد که درکوی دانشگاه تهران امسال در روز های 24 و 25 خرداد  فجایعی به مراتب بزرگتر خلق شد و در سراسر کشور در یک ماه اخیر حماسه ها وفجایعی به مراتب بزرگتر از 18 تیر 78 را شاهد بوده ایم. این روزها سرزمین ما دیگر تنها سوگوار شهیدان عزت ابراهیم نژاد و اکبر محمدی نیست؛ چرا که داغدار نام های بسیاری چون ندا آقاسلطان ،کیانوش آسا ، مصطفی غنیان ، ناصر امیرنژاد و ... شده ایم که در خرداد و تیر 88 خون پاکشان بر سنگفرش خیابانهای شهرمان جاری شده است. 
 

در ماهی که گذشت شاهد برگزاری سوگواره انتخابات ریاست جمهوری دهم و بی توجهی کامل به آرای مردم همراه با سرکوب شدید اعتراضات آرام، مدنی و مسالمت آمیز جنبش سبز ملت ایران بودیم تا آخرین گامهای پروژه تدفین جمهوریت نظام تکمیل شده و انتخابات و رای مردم در ساختار سیاسی ایران کاملا بلاموضوع شود.
 

با این حال مقاومت تمام عیار مردمی در برابر این کودتای نرم انتخاباتی خواب آشفته کودتاچیان را بر هم زد تا الله اکبرهای شبانه مردم کابوس هر شب آنها شود و دریابند که اگرچه در ظاهر حرف خود را بر کرسی نشانده اند، اما آتشی در زیر خاکستر نهان شده که سرانجام روزی سربلند خواهد کرد.
 

دفتر تحکیم وحدت با اعلام حمایت از آقایان میرحسین موسوی و مهدی کروبی رهبران جنبش سبز ملت ایران از حاکمان می خواهد که اگرچه بسیار دیرهنگام اما تا زمانی که هنوز فرصت ها به طور کامل از دست نرفته به خواست مردم گردن نهاده و با ابطال انتخابات و برگزاری دوباره آن، راه را برای اصلاح مسالمت آمیز امور باز کنند.
 

همچنین اعتراض شدید خود را به بازداشت گسترده دانشجویان و فعالان سیاسی که اخبار نگران کننده ای از وضعیت نگهداری آنها و تلاش برای اخذ اعترافات ساختگی از آنها به گوش می رسد، اعلام می کنیم و خواهان آزادی هرچه سریعتر این افراد هستیم.
 

الملک یبقی مع الکفر و لایبقی مع الظلم
حکومت با کفر می ماند اما با ظلم هرگز!
 

اتحادیه انجمن های اسلامی دانشجویان
دانشگاههای سراسر کشور
دفتر تحکیم وحدت
18 تیر 1388

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 11:35  توسط عباس  | 

 

خبرنامه امیرکبیر: روابط عمومی دفتر تحکیم وحدت با انتشار بیانیه ای پیرامون به خاک و خون کشیده شدن کوی دانشگاه، اعلام کرئپد فرماندهان سپاه، بسیج و نیروی انتظامی باید جوابگوی این جنایات باشند. در این بیانیه همچنین ضمن اعلام حمایت از جنبش سبز مردم ایران، از میر حسین موسوی و مهدی کروبی خواسته شده است برای احقاق حقوق ملت و ابطال انتخابات از پای ننشینند. در بخش هایی از این بیانیه آمده است: روابط عمومی دفتر تحکیم وحدت بدینوسیله اعلام می دارد چنانچه این نمایش خطرناک ادامه یابد، می بایست مرگ دموکراسی را تا سالها در این سرزمین به عزا نشست و حاکمیت نیز بداند از چاله به چاه سرنگونی فرو افتاده است، چراکه فعالیت مدنی در این بربریت عیان معنایی نخواهد داشت. اوج استبداد و زورگویی سردمداران در این اقدام کودتاگونه بر آفتاب افکنده شد و زین پس جز با زور سرنیزه چرخ حکومتشان نخواهد چرخید و بدین سان نقاب از چهره جمهوری اسلامی و مدعای دروغین مردم سالاری اش بر افتاده است. اگر حاکمان بقای خود را جز با کودتا نمی بینند، این انتخابات گوارای وجودشان، وگرنه، شجاعانه جام زهر بنوشند و سامانی بر امور دهند که مشت دروغ پردازان باز شود و تاریخ این سرزمین از لوث نیت شومشان پاک گردد. باید اکنون پرسید سرداران رادان و احمدی مقدم و دیگر آقایان مدعی جامعه امن کجا هستند؟ آیا اقتدار شان تنها در بازداشت زنان و دختران برای تخلف های پوشش و حجاب و به منظور برای تبلیغات تلویزیونی است؟ از آنجایی که نیروهای انصار و بسیج به صورت هماهنگ و گسترده به دانشجویان حمله ور شده اند، فرماندهان سپاه و بسیج باید جوابگوی این جنایات باشند.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 2:19  توسط عباس  | 

 

دوستم که دیشب باتوم خورده است و هنوز سرش گیج است و نمی‌تواند درست حرف بزند سرش را بلند می‌کند و می‌پرسد:‌ کجا می‌روی؟ دیروز به همه می‌گفتیم: فردا، چهار، انقلاب. الآن ساعت چهار و پنج دقیقه است و من مانده‌ام که بمانم یا بروم.

هنوز خیلی وقتی از زمان تیراندازی به دانشجویان در کوی دانشگاه نگذشته. می‌دانیم که تظاهرات غیرقانونی است و موسوی مجوز نگرفته. می‌دانیم که تظاهرات به تعویق افتاده و موسوی گفته صرفاً برای آرام کردن مردم است که به میان مردم می‌آید. اما انگار دیگر موسوی هم چندان مهم نیست، این تظاهرات باید انجام بشود، هرکس نیاید از کف‌اش می‌رود، حتا خود موسوی.  این چند روز، مثل برنامه‌ی روزانه شده. تاریخ می‌گذرد، اگر نروی جا می‌مانی. هیچ چیز چندان اهمیتی ندارد در قیاس با آن‌چه در پایین پله‌هایت رخ می ‌دهد. صبح‌ها به زندگی عادی می‌رسی، بعدازظهر که می‌شود، هوا که کمی خنک‌تر می‌شود، خیابان‌ها مال مردم است، شب هم اخبار روز را دنبال می‌کنی و آنوقت خیابان‌ها گیر نیروهای انتظامی می‌آید. باشد. انگار تقسیم قوا صورت گرفته. تقسیم قوای خودت هم همین‌طور. اما نمی‌شود بیرون نرفت. اگر در خانه بمانی از خودت بیزار می‌شوی. انگار تمامی نکبتی را که در این سال‌ها از سر و رویت بالا رفته تأیید کرده باشی. و این توهین‌ انتخاباتی و این ضرب و شتم‌ها را. کار خاصی نمی‌کنی در وسط جمع، اما اگر نروی هم جمع خودش را به تو نشان نمی‌دهد. منصفانه است.

می‌دانیم که احتمالاً اجازه‌ی تیر دارند. یکی گفته عکس‌اش را دیده که در میدان آزادی تانک آورده‌اند. بعضی که امروز صبح آنجا بوده‌اند تأیید نکرده‌اند. اما آن موقع صبح بوده. موبایل‌ها در حوالی آزادی تا انقلاب کار نمی‌کنند، الآن کسانی که به آنجا رفته‌اند نمی‌توانند خبری برسانند.

اما ضمناً می‌دانی که شاگردهایت هم در این تظاهرات هستند. یکی‌شان نوعروس است. از تو پرسیده‌ که نظرت چیست. گفته‌ای که با توجه به آن‌چه دیشب شاهدش بوده‌ای، باتوم‌هایی که بر سروصورت فرود می‌آمد، و کوی دانشگاهی که به همان شدت قبل اتفاق افتاده، خطر واقعاً جدی است. گفته‌ای که فکر می‌کنی جداً احتمال استفاده از اسلحه‌ی گرم هست. اما ضمناً گفته‌ای که شاید خودت هم بروی، که اگر بخواهند بروند درک‌شان می‌کنی. جواب هم این است که می‌دانند. خبرها را دست‌کم. و خوشبختانه رهنمود معنایی ندارد. این  روزها همه با هم برابر شده‌اند، زندگی خودشان است،‌ حق خودشان، سرزمین خودشان.

اما اگر بخواهی نروی، بهانه‌ی خوبی داری. کسی که باید پرستارش باشی. کسی که ممکن است ضربه مغزی شده باشد. شاید بروی و برگردی و بلایی سرش بیاید. به مادرت هم قول داده‌ای که نمی‌روی. آدم‌هایی که احوال‌ات را نمی‌پرسیده‌اند زنگ زده‌اند مطمئن شوند نمی‌روی. بعداً می‌فهمی که خودشان هم رفته‌اند. حتا یکی‌شان که رأی هم نداده. بعضی هم استدلال می‌کنند که می‌شود بعدها کارهای بسیار مهمتری کرد الآن نباید حرام شد.

فضای خانه حقارت‌بار است. حقارتی که سال‌ها رسوب کرده در هوا تصعید شده.  در مقابل آن‌چه دارد رقم می‌خورد همه‌چیز بی‌معناست. این کمبود اخبار لج‌ات را درمی‌آورد که خود حادثه را هم نبینی. می‌روی، به درک. به درک هم اگر به درک رفتی. کیف نرمی را از پارچه پر می‌کنی که اگر لازم شد سپر کنی. هرچند در هر حال باید بی‌دفاعی‌ات را به خیابان ببری.

خیابان بسیار بسیار آرام است. بیش از حد تمیز، بیش از حد آفتابی. برای چنین روزی. از خودت می‌پرسی اگر هیچ خبری نباشد چه. اگر دیگران هم عاقل بوده باشند. اگر همان‌طور که در آخرین تماس شنیدی رفت و آمد در انقلاب عادی باشد. برای ولی عصر تاکسی گیر نمی‌آید. اما راننده می‌گوید تا پارک لاله می‌رود. می‌گوید نمی‌شود انقلاب رفت یا ولی‌عصر. حدس زده‌ است چه کار می‌خواهی بکنی، به رویتان نمی‌آورید. صندلی عقب هم گویا به همین مقصد می‌روند، چون می‌گویند تا پارک لاله می‌آیند. می‌پرسی بسته است یا نه، یعنی پیاده می‌شود رفت یا نه. می‌گوید می‌شود پیاده رفت ولی ماشین نمی‌رود. نمی‌فهمی چرا. شاید مثل روزهای قبل، بعضی مسیرها را بسته‌اند.

برخی تاکسی‌ها اصلاً به سمت مرکز شهر هم نمی‌روند.  در حالی که قبلاً همه‌شان مسیرشان بود. حتا از ایستگاه مفتح هم به هفت‌تیر نمی‌روند. وحشت در فضاست.

کم کم سر صحبت را با مردی که سیاه پوشیده و به سمت خیابان انقلاب می‌رود باز می‌کنی. می‌گویی بیایید با هم برویم خطرش کمتر است. از کنار محوطه‌ی دانشگاه تهران می گذری. به تفنگ وینچستر فکر می‌کنی و دانشجویانی که از پنجره به پایین پرتاب شده‌اند و این اصلاً به نمای این ساختمان نمی‌اید. همه چیز بیش از حد طبیعی و زیادی زیباست.  فکر نمی‌کردی امروز بتوانی از کنار نرده‌های دانشگاه بگذری. شنیده بودی سنگربندی شده‌ است، تا یک کیلومتری، سه ردیف سنگر.

به خیابان انقلاب می‌رسی. مات‌ات می‌برد.  نمی‌فهمی چه خبر است، فکر می‌کنی هسته‌ی مرکزی طرفداران موسوی را پیدا کرده‌ای. می‌خواهی به میان خیابان بروی، مرد همراهت نمی‌آید. ترجیح می‌دهد از پیاده رو برود و ناظر باشد. هنوز نفهمیده چه خبر است. با او خداحافظی می‌کنی.

آنوقت عجیب‌ترین لحظه‌های زندگی‌ات در خیابان‌های تهران. ابتدا تصوری نداری از اینکه جمعیت چه قدر است،‌ سرش کجا، تهش کجا. به تدریج تصورت را گسترش می‌دهی. فکر می‌کنی دارند به سمت انقلاب می‌روند به دیگران ملحق شوند. اما دیگرانی در کار نیست. یک سیل واحد جمعیت است. بی‌پایان. و بی‌توقف. و عجیب است که بی‌توقف. تنه نمی‌خوری حتا تا سه ساعت بعد. و ساکت‌اند. و یکدیگر را ساکت می‌کنند. از کسی می‌پرسی که چند ساعت است این ادامه دارد. می‌گوید دو ساعت که سیل جمعیت همین‌طور می‌گذرد. و تازه ساعت پنج است. هنوز نمی‌دانی که شاید چند میلیون باشند اما باز هم تعجب می‌کنی که این همه آدم چه طور هماهنگ شده‌اند. اصلاً قرار نبود باشند. قرار بود ترسیده باشند. و ترس هست.

همچنان که جلو می‌روید لاین‌های مختلف انقلاب پر می‌شود. در طول مسیر باید بارها از روی نرده‌های بین‌ لاین‌ها پرید تا در لاینی سریعتر افتاد. جلوتر می‌روی،‌ از جلوی مأموران انتظامی رد می‌شوی که با بهت نگاه می‌کنند و معدودند. و جلوتر اصلاً نیستند. این بی‌سابقه بوده، در این چند روز گذشته.

جلوتر ماشین‌ها را می‌بینی که در سیل مردم گیر کرده‌اند. اتوبوس‌ها. مسافران همچنان سوارشان هستند و سقف‌هایشان پر از مردم است. سقف توقفگاه‌های تی بی تی هم همین‌طور. مردی آن بالا هست که روی پلاکاردش نوشته: «من گوسفند نیستم.» ط

برخلاف روزهای قبل، این بار همه دارند فیلم می‌گیرند. با موبایل یا با دوربین‌های بزرگ. به جلوی دوربین که می‌رسند همیشه یکی هست که فریاد بزند «دست‌ها بالا». و یک لحظه از ذهن‌ات می‌گذرد نشانه‌ی تسلیم نیست.  می‌خواهند در دوربین‌ها خوب دیده شوند، پلاکاردهای انگلیسی را هم به همین منظور آورده‌اند.

کسانی برخلاف حرکت جمع ایستاده‌اند و کاغذی را بالای سربرده‌اند: سکوت. و هر بار که کسی سوت می‌زند یا چیزی می‌گوید نوای سهمگینی از کل جمعیت بلند می‌شود: هیس. شعارها را فقط در حوالی آزادی می‌دهند. این پیاده روی در سکوت مهیب و خوفناک است.

از پل‌های عابر که می‌گذرید مردمی را می‌بینید که شما را نگاه می‌کنند. گوش تا گوش. زنی از آن بالا فریاد می‌زند: خودتان نمی‌دانید چند نفرید، تا افق! تا افق! ط!

به چهره‌ها نگاه می‌کنی. با همه‌ی این‌ها می‌توانستی حرفی برای گفتن داشته باشی. همه با هم فرق می‌کنند، به گله شباهتی ندارند.   لباس‌های خوب‌شان را پوشیده‌اند، اگر رسم‌شان بوده آرایش کرده‌اند، برخی ماسک هم زده‌اند برای گاز اشک‌آور. زمان با کودکی در بغل،‌ پیرزنی بانزاکت و تمیز، زن و شوهری با نوزادی در کالسکه.

هوس می‌کنی تو هم ببینی. مثل صف مکان‌های تاریخی برای بالا رفتن از پل عابر باید در صف ایستاد، لحظه‌ای نگاه کرد و پایین آمد. دو مثلث می‌بینی، از مردم، تا افق.

پایین بارانی ملایم شروع و تمام می‌شود. نیمه‌ابری است و آفتاب تند محو می‌شود. می‌شود محو آسمان شد. زیرپا را که نمی‌شود نگاه کرد.

آمبولانسی به آرامی از میان مردم می‌گذرد.  مثل قایق در آب.

تذکرات خیلی شهروندانه است. هر که می‌گذرد از موتوری‌های گیر کرده در جمعیت می‌خواهند موتورهایشان را خاموش کنند.  خاتمی که از با ماشین از لاین سمت راست می‌گذرد صدایشان اوج می‌گیرد اما هیاهوی عجیبی راه نمی‌افتد. به راهشان ادامه می‌دهند. موسوی و کروبی را که می‌بینند دست می‌زنند و سربرمی‌گردانند و نگاه می‌کنند و شعار می‌دهند: «کروبی زنده باد / موسوی پاینده باد» اما پیداست که برای کار دیگری آمده‌اند. جالب است که دین‌شان را به جسارت کروبی ادا می‌کنند. کروبی و موسوی در میانه‌ی راه ایستاده‌اند، اما هدف آزادی است، آن هم نه نگاه کردن به زیر برج آزادی، فقط رسیدن و رفتن. کسی برای دیدنشان زیاد معطل نمی‌شود. مأموران را که بر پشت‌بام یک ساختمان نیمه تمام می‌بینند دو انگشت‌شان را بالا می‌برند و برایشان تکان می دهند. ترکیبی است از هراسی که نمی‌دانی آخرش چیست و اعتماد نفسی از هراسی که می‌دانی چنین جمعیتی در دیگران ایجاد می‌کند.

برج آزادی که پیدا می‌شود شعارها هم شروع می‌شود. بسیار خودجوش است و جمعیت چنان زیاد است که امکان ندارد همه یک شعار بدهند. شعارها دامنه‌ی برد دارد و هنگامی که شعار می‌دهند صدای کسانی را که دورترند نمی‌شنوند. وقتی بس می‌کنند شعار را می‌شنوند و اگر خوششان بیاید همراهی می‌کنند. گاهی گروهی در مرز یک دامنه به دامنه‌ی دیگر ملحق می‌شوند. خیلی دلپذیر است که هیچ بلندگویی نیست که کسی بگوید و دیگران تکرار کنند. همواره یکی شروع می‌کند. یا می‌پسندند و ادامه می‌دهند یا بازارش کساد می‌شود، یا تذکر می‌دهند که این خیلی تند است یا خارج از برنامه است.  چیزهای جدیدی می‌شنوی. شعارهایی که فقط در یک جمع چند میلیونی بامعناست: «هاله‌ی نور رو دیده / رأی ما رو ندیده» یا: «گفته بودیم اگر تقلب بشه / ایران قیامت می‌شه». و این‌ها در این شرایط سهمگین معنی می‌دهد. به‌خصوص پاسخی به مردی که مخالفانش را خس و خاشاک نامیده بود: «خس و خاشاک تویی / دشمن این خاک تویی» چند صدهزار نفر این را فریاد می‌زند تا معنای خس و خاشاک کاملاً‌ روشن شود. .یا وقتی فریاد می‌زنند: «دروغگو! دروغگو!» به خودت می‌گویی دروغگو چه کلمه‌ی خوبی برای فریاد زدن است. و سپس اضافه می کنند: «شصت و سه درصدت کو؟» چه ریتم عجیبی ساخته‌اند برای منتقل ساختن اعلانی که هیچ راه دیگری برای اعلانش نیست: « فردا ساعت پنج/ میدون ولی‌عصر» که همان ریتم «احمدی بای بای» است،‌ اما دیگر این را نمی‌گویند. می‌گویند: «استعفا! استعفا!» و شک نمی‌کنی که این دولت یک هفته بیش نخواهد پایید.

یکی از دیگری می‌پرسد: «برای چی می‌رین آزادی؟» و او جواب می‌دهد: «به خاطر سیب‌زمینی» و سومی می‌گوید: «اسنادش هم موجوده!» 

روز بی‌نظیری است که نمی‌دانی که از کجا شروع شده. که هنوز نمی‌دانی در خون تمام می‌شود. اما چنین چیزی در هیچ چیز تمام نمی‌شود. مگر آزادی. دست کم مقداری آزادی. برای مدتی. در این چند روز که عیناً به دست آمده. هرکه از آزادی به خانه می‌رود می‌داند چه چیزی به دست آورده. بقیه‌ی تهران نمی‌دانند معنای بوق‌ها چیست. شادی از آزادی در شهر می‌پاشد.

برگرفته از روزآنلاین

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 12:47  توسط عباس  | 

با دلی پر از امید و آرزو به استقبال 22 خرداد رفتیم ، روزی که قرار بود دهمین رئیس جمهور ایران اسلامی با رای مردم انتخاب شود ! امید به فردایی روشن ، امید به داشتن ایرانی آباد و آزاد ، امید به روزهایی که دوباره ایران و ایرانی و پرچم پرافتخارش در دنیا بدرخشد! چه روزها و شب هایی که با تلاش بی وقفه سعی بر آشتی دادن مردم با انتخابات داشتیم ، دعوت به حضوری همه جانبه ! چه شب هایی که پای برنامه های تلویزیونی کاندیداهای انتخابات دهم ، خون دل خوردیم و فقط با امید به تغییر ، آنها را پشت سر گذاشتیم و این روزهای آخر هم بشدت نگران برای آینده این مرز پر گهر !!!

 

ملت ایران یکپارچه و پر شور به صحنه آمدند ، خیلی از کسانی که 30 سال پای صندوق رای نرفته بودند و یا سالها انتخابات را تحریم کرده بودند با رای سبز خود آمده بودند که حماسه دیگری خلق کنند و در یک انتخابات بی سابقه در طول 2 دهه اخیر حدود 85 درصد از واجدین شرایط رای دادن ، در انتخابات شرکت کردند !!!

 

اما امروز و پس از گذشت 4 روز از برگزاری انتخابات اکثر مردم بسیار نا امید و سرخورده به زندگی ادامه میدهند و جو غم و اندوه بزرگی بر جامعه حکمفرماست ! در انتخاباتی که شاید بهترین فرصت برای اتحاد و یکپارچگی ملت بود ، نتیجه ای کاملا شگفت آور رقم خورد ، نتیجه ای که از شروع اولین اعلام ، همه معادلات را بر هم ریخت و نه تنها بسیار غیر عادی بنطر میرسید ، بلکه نحوه بیانش هم شبهه انگیز بود ! بطوریکه وقتی هنوز در بسیاری از شهرها مردم همچنان مشغول رای دادن بودند ، سایت های خبری فارس نیوز و ایرنا ، خبر از پیروزی دکتر احمدی نژاد با بیش از 60 درصد آرای کل کشور دادند !!! و جالب اینجاست که این درصد اعلام شده تا اعلام نتیجه قطعی تغییر خاصی نداشت ! تمام این اتفاقات به علاوه سرعت زاید الوصف اعلام نتایج لحظه به لحظه شائبه غیر عادی بودن نتیجه انتخابات را قوت بخشید !!! طبیعی است عده بسیار کمی ، خوشحال و راضی از نتیجه حاصل شده و عده کثیری هم شوک زده ، ناراحت و در مواردی هم عصبی از شرایط موجود باشند.

 

ناآرامیهای پراکنده در شهرهای مهم ایران خود گواه این مدعاست ! و نکته جالب تر اینکه ، برنده این انتخابات طبق اعلام وزارت محترم کشور ، در جشن پیروزی در این انتخابات از کسانی که به خیابان ها ریخته بودند و معترض بودند به عنوان  " خس و خاشاک " نام برد .!

 

 به هر حال این روزها اکثر مردم حال و روز خوشی ندارند ، سایت های حامی میرحسین موسوی فیلتر شده اند ، شبکه اس . ام .اس در کل کشور قطع شده ( از قبل از انتخابات تا کنون ) ، در برخی موارد حتی شبکه موبایل هم قطع میشود ، پلیس در خیابانهای شهر مشغول انجام مانور اقتدار است  و . . . که اصلا خوشایند نیست و امیدوارم زودتر همه چیز به شرایط عادی بازگردد و مقامی پیدا شود که خواسته به حق مردم را اجابت کند ،که چیزی نیست جز آن صیانت از آرای آنها و احترام به این آرا !  

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 12:10  توسط عباس  |